بهروز میرزایی شیرمرد
تماس با من
پروفايل من
نويسنده (هاي) وبلاگ بهروز میرزایی شیرمرد
آرشيو وبلاگ
      وبلاگ رسمی بهروز میرزایی شیرمرد (روزنامه نگار مستقل)
مجلس ختم جناب ایکس!! نويسنده: بهروز میرزایی شیرمرد - پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱

عباس حسین پور :برای نامورترین سرمایه دار شهرمان جناب ایکس که  

شب گذشته با یک اشاره کوچک حضرت ملک الموت از روی زمین به زیر زمین منتقل شده بود ، مجلس ختم مفصلی گرفته بودند . طرفداران پر و پا قرص زر و زور و تزویر بسان هواداران رقابت های انتخاباتی ، چنان الم شنگه ای براه انداخته بودند که گوش فلک را کر می ساخت .بادمجان دور قاب چین های آنتیک در مقابل فامیل های درجه یک متوفی ، اتوماتیک وار طوری راست و دولا می شدند که آدمی از خنده روده بر می شد . مداح زاغ چشم با تسبیح دانه درشت اش حسابی بالای منبر رفته بود و عینهو قناری چهچهه می زد : جهت شادی روح مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشیان جناب ایکس که در یک نبرد تن به تن با عزراییل به دیار باقی شتافته است فاتحه ای در خور شایسته بفرستید...خدا بیامرز! مثل دسته ی گل بود ، اما چکنم که روزگار گلچین است...با اینکه زر و زور داشت ، ولی بی آزار بود ، آزارش حتی به یک مورچه ی ماده هم نمی رسید ، چه برسد به یک مورچه ی نر...ای ابر بهاری! حال وقت آن رسیده است تا خون گریه کنی...بی شک مادر گیتی ، چنین فرزند خلفی را دگر باره نخواهد زایید...فا...ت...حه...

اما بشنوید سخنان درگوشی روشنفکر چپ اندیشی که از خوش شانسی و از بد قضای روزگار در یک چنین مجلس و محفلی به اتفاق تنی چند از همفکرانش جا خوش کرده بود : جهت شادی روح مرحوم مغفور جناب ایکس که از نوادگان زد بود و فرزند رشید ایگرگ...فاتحه...خدا بیامرز! مثل دسته بیل بود نه دسته گل ، اما چکنم که روزگار سارق است و عاشق سینه چاک دسته بیل...زر و زور داشت و آزارش نه تنها به مورچه ی نر که به مورچه ی ماده هم می رسید...ای خالق هستی! مبادا که مادر گیتی دگر باره آبستن شود و چنین فرزند ناخلفی را بزاید...

 

روشنفکر چپ اندیش که خواسته و ناخواسته در حال و هوای دیگری سیر و سفر می کرد ، در خاتمه سخنان گهربارش دسته گلی دیگر به آب داد که بر و بچه های محله ته دلشان به خنده افتادند : جناب ایکس! تو سیب سرخ کدام درخت پرتقالی که هر دانه ی انارت به سرخی گیلاس های درخت موز است ای گلابی من...

 

بنده ی حقیر و دیگر دوستان کاملا بر سر دو راهی قرار گرفته بودیم و نمی دانستیم که باید هق هق گریه بکنیم و یا به قهقهه بخندیم . دقیقا در همین اثناء بود که میهمان ناخوانده - روشنفکر چپ اندیش - نیشخندی زد و گفت : فا...ت...حه...

 

حالا دیگر نمی دانم چنین فاتحه ی غرایی را نثار روح مرحوم مغفور کردند و یا به روح مرده های متحرکی که اینسان روزگار می گذرانند و یا به روح آنانکه زندگان مان را با شگرد خاص خویش به مردگان متحرک مبدل کرده اند . باور بفرمایید هنوز هم که هنوز است نمی دانم ، فقط هر از چند گاهی که با خود خلوت می کنم ، مدام با خود می گویم : فاتحه...فاتحه...و بعد آن کلی می خندم ، شاید هم خنده ام بخاطر این است که نمی توانم بگریم . شاید هم...بخاطر...نمی دانم...مخلص کلام اینکه : فاتحه...فاتحه...


  نظرات ()
مطالب اخير نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران استخدام می نماید برخورد سلبی درجمع آوری عرضه قلیان‌ها کارساز نیست استیضاح هیچ وزیری در فراکسیون امید منتفی نیست جوابیه معاون فرماندار تکاب به یک مطلب نمی‌توان با هدف بی‌خبر ماندن مردم، به سانسور روی آورد فرماندار با عباسی چه می کند...؟ سلامی دوباره.... واکنش دکتر هاشمی به شایعات الحاق دانشگاه آزاد تکاب به میاندوآب، تضعیف جایگاه تکاب و تشدید وابستگی میان اختیارات شوراها و انتظارات مردم شکاف عمیقی وجود دارد
دوستان من دل نوشته های من (سنبله برنجی) وبلاگ شخصی عباس حسین پور شورای اسلامی تخت سلیمان وبلاگ طرفداران سلیمی نیا پایگاه خبری وتحلیلی مفید پایگاه اطلاع رسانی شیز تکاب شهر گمشده ارومیه مجله ی انگلیسی تکاب هیات کوهنوردی تکاب رضا دشتی برنجه rohollahmirzaee شورای شهر تکاب اعتدال نیوز-تکاب English Center بانك كتاب ميلاد فرمانداری تکاب شهاب کامپیوتر طبیعت تکاب یاشار گوهری آبشار قینرجه برتر از گوهر ترنج خاتون ارومیه نیوز تکاب آیسان تکاب اخگر فاش آنلاین آوای تکاب عصر ایران کرد پرس تخت نیوز باران امید آینانیوز تابناک ورزش ايراني پرتال زيگور طراح قالب