جناب استاندار!شتر در خواب بیند پنبه دانه!!

عباس حسین پور:جناب وزیر! خودشان شخصا با بنده تماس تلفنی گرفتند و فرمودند : « صاحب نظران حاضر در وزارت کشور اطلاع واثق دارند که شخصیت و لیاقت جنابعالی که کلی در زندگی دود چراغ خورده اید و استخوان خرد کرده اید ، بیشتر از این حرفهاست که ما به خودمان جرات و اجازه بدهیم که پست « استانداری » را به آن بزرگوار پیشنهاد بدهیم . البته خودتان که یک ژورنالیست هستید و بهتر از دیگران می دانید که آذربایجان غربی منطقه ی است فوقالعاده حساس و نیازمند سیاستمداران پخته ، مجرب و زبده ای همچون جنابعالی است ، بنابر این نباید بهانه بیاورید و از تقبل یک چنین پست حساسی ، هر چند که در شان و منزلت تان نیست اجتناب بورزید ؛ چون بزرگان - بنظرم منظورش رییس جمهور بود - تصمیم گرفته اند برای یک بار هم که شده کار را به کاردان بسپارند و از قدیم و ندیم هم گفتند که « چورکی ور چورکچی یه ، بیر چورک ده اوستونده » نظر آقای وزیر دقیقا « دارندگی و برازندگی » بود و به عمد هم که شده این بخش از صحبت های شان را به زبان ترکی بیان فرمودند تا نظرم را کاملا جلب کرده باشند .
آقای وزیر! با زبان نرم و چرب شان بلاخره به سرم شیره مالیدند و به خواسته ی درونی شان رسیدند و سپس بشکن زنان خداحافظی کردند . لحظه ای چند به فکر فرو رفتم و بعد قلم و کاغذ برداشتم تا دیر نشده اسامی فرمانداران شهرستانهای تابعه را که باید تحت امرم باشند ، یاد داشت کرده باشم.
:اسامی فرمانداران
 اورمیه / برادر کوچکم
خوی / همکار مطبوعاتی ام ، علیرضا بیگ
 پیرانشهر/ همکار مطبوعاتی ام ، عبدالسلام خان
 شوط / همکار مطبوعاتی ام ، حاج ابراهیم
 قره ضیاالدین / همکار مطبوعاتی ام ، جعفر جان
پلدشت / همسایه ی دیوار به دیوارمان ، مش حیدر
 ماکو / شوهر دختر خاله نازیلا
نقده / عمو جانم
اشنویه / دایی کوچکم
 مهاباد / شوهر خواهرم
سردشت / پسر عمه ام
 بوکان / پسر خاله ام
 تکاب / پسر دایی ام
شاهیندژ / پسر عمویم
چالدران / برادر زاده ام
لیست را که آماده کردم ، بدون فوت وقت گوشی را برداشتم تا به فرمانداران محترم آینده سفارشات لازم را کرده باشم که مبادا فردا و پس فردا ، بدون کت و شلوار اتو کرده و کفش ورنی براق نشده در پشت میز ریاست جا خوش کنند و با آبروی چندین و چند ساله ام مثل آب خوردن بازی کنند واینکه خدای نکرده با باند بازی و فامیل بازی در تعیین افراد تحت امر خویش ، مدیریت مدیر عالی استان را - که بنده باشم - زیر سوال ببرند .
در این گیر و دار بود که صدای پدر زنم به کنایه بلند شد : « پدر سوخته ی ناقلا! تو که یک شبه همه را فرماندار کردی! حالا اگر عنایت می کردی و به پدر زنت هم پست و یا مقامی می دادی  نظم جهان که بهم نمی خورد؟!
فی الفور جواب دادم : «پست وزارت امور خارجه هم مال شما! »
نیشخند کنان جواب داد : « جل الخالق! پس تعیین وزیر امور خارجه هم در حیطه و اختیار جنابعالی بوده که ما خبر نداشتیم؟! »
- پس چی؟ تو خیال کردی که من « بادمجان شیتیلی یم؟! »
مثل اینکه دامادتان شده استاندار!
- استاندار! ، استاندار! مثل اینکه نوبرش را آورده ، گور بابای استاندار!
دیگر یواش یواش داشت کفرم را بالا می آورد ؛ از قرار معلوم یا به قدرت دامادش واقف نبود و یا عمدا خودش را به کوچه ی علی چپ زده بود .
در این حین بود که صدای گرم و مهربان مادر زنم طنین انداز شد : « جناب استاندار! شتر در خواب بیند پنبه دانه...گهی لپ لپ خورد ، گه دانه دانه
من که قبل از این هم بارها و بارها گفته بودم که با معده ی پر نباید بخوابید ، ولی کو گوش شنوا؟!
ای دل غافل! پس من در عالم خواب استاندار شده بودم نه در عالم بیداری؟!
/ 1 نظر / 4 بازدید
بهاری

PERFECT